آواز سکوت
من با همه خوشی ها دیر زمانی است که خدا حافظی کرده ام..... خداحافظ رفته بودیم که توی پرواز هم رو ببینیم...حرف بزنیم...ببینیم اونجا چطوریم؟..جالب بود.. داشتیم دنبال خونه هامون می گشتیم ...خیلی خوش گذشت...انگار توی اسمان ها بودیم..البته من که اصلا باورم نمی شد...نم بارون و احساس شمال...خیلی زیبا بود..البته هردومون سورپرایز هم شدیم...من بیشتر..شایدم اون؟..در هر حال به یاد ماندنی بود.. چه حس وصف ناپذیری داشتم وقتی به شونه هات تکیه می دادم.... خدا رو بخاطر داشتنش شکر می کنم... به نظرم حالا زندگی پر شده از زیبایی....البته کنار مهربانم...... دوست دارم خوب من... دلم می خواهد بروم و تنهایی خودم را داشته باشم ...تنهایی از سر رهایی ...می خواهم رها باشم .....................رهااااااااااااااااااااااااااا. صدای رستاک داره پخش میشه توی ذهنم و فنجان خالی از چای جلوی روم من رو به دنیایی می بره که لحظاتی پیش توش بودم ... خواب خواب بودم....توی روزهایی که مدار می خوندم و تو می گفتی و من انکار می کردم و به هم یاد می دادیم هر انچه واقعا نفهمیده بودبم ...ولی خوب یاد می گرفتیم اروم اروم معنی وابستگی و عشق رو ....دنیای کوچیکیه...خیلی.... بزرگ تر شدیم ..روز های زیادی گذشته ولی چرا فراموش نمی شوند.....حس عمیقی دارند روزگاران ما کنار دریا...حس عمیقی دارند....... بعد از تو این شبها ...تکرار کابوسه موهام رو نسکافه ای رنگ کردم....گرچه خیلی نزدیک به رنگ مموهای خودم بود......ولی باز برام جذاب و دوست داشتنی ست. خیلی دلم براش تنگه...هر لحظه یادشم....هر لحظه . با وجود این دلتنگی ام باز تحمل می کنم...هواسم هست که کارم رو که تموم کردم رو ببرم بهش نشون بدم ولی حالا نه ...همه چیز به موقع .... دارم اون انرژی که واسه درس خوندن در درونم بود و هیچ وقت تمومی نداشت رو دوباره پیدا می کنم و سعی می کنم ازش استفاده کنم...به امید مهربان جاوید ...... سلام... این سلام را نمی دانم برای که نوشته ام ولی می دانم که باید سلام گفت ..انگار که یه روز تازه است و یه امید تازه توی رگ هایت وول وول می خورد...چند وقتی بود نبودم..آنهم براین آنکه کامپیوترم خراب بود و نمی شد هیچ کاری کرد.... دنیا توی این مدت اصلا عوض نشده.....من باز هم همش می خوابم و در نهایت می نشینم پای تی وی و سریال اناتومی گری می بینم و دوباره یه دنیا فکر می آید تو ذهنم که نمی دانم باید باهاشون چه کار کنم....دنیا تا ابد ادامه داره و این فکر ها هم تا همیشه وجود خواهند داشت.....چقدر عجیب و بی اندازه بی رحمه این دینا...این روزگار ....این پستی بلندی که درونش فقط انسان ست له می شه......و درست این وسط من هستم که تنها ...تا حدی ناتوان..افسرده..و نا امید به دنیای که دورم رو گرفته فکر می کنم...من ساده ولی با اهستگی به خودم می اندیشم... بدی ها تمام نمی شوند...و اندوه پایانی ندارد..ولی در نهایت نقش خوشی..شادی بی دلیل و با دلیل ما چیست؟ ما کجای این دعوا ایستاده ایم.....ما تا به کی به این سو و ان سو کشیده خواهیم شد.... تا چه حد بهشت و جهنمی که ما ساخته ایم حقیقت دارد....؟؟؟؟ و ما کی به ان وارد خواهیم شد؟؟؟؟؟؟؟؟ ![]()
![]()
![]()
نمی دونم الان باید خوشحال باشم یا ناراحت؟....شادی ای در من دیده نمی شود...من نمی توانم شاد باشم... شاید دیگر نخندم ...شاید دیگر هرگز عاشق نشوم......امیدی در دل و ذهنم نیست...همه جای دنیای من پر شده از سیاهی و هیچ کور سوی امیدی دیده نمی شود در ان......هر جا که هستم فکر هایی به سراغم می اید که تنها پریشانم می کنند ...بیقرارم می کنند ...می ایند و می روند من هم چنان در بهت به انها فکر می کنم و در اندوهی وصف ناپذیر فرو می روم....زندگی سختی را دارم بر دوش می کشم.......دنیای بی مهری اطرافم فرا گرفته...و از هوای کثیفی استنشاق می کنم.....باز و باز و باز در خود فرو رفتم . دوباره و دوباره و دوباره من شدم رهایی که تنها روزها را تکراز می کند انهم نه با احساس زندگی ..که با احساس نفرت و تنهایی و مردگی .....ای کاش که تمام شود این روزهای بی مهر نفرت پرور.
![]()
نمی دانم از کجای اتفاقات این چند وقت که نبودم بنویسم...اتفاقات خوب و بد زیادی رخ داد....گریه های زیادی سر دادن و غصه خوردن و درک نشدن های فراوان و استرس زیاد و .... چه بگویم از حادثه هایی که مدتی بود فراموش شده بودند ولی دوباره سر دراوردن....من نمی خواهم تنهایم بگذاردند و تنها بگذارم کسانم را ولی گویا حالا زمان انتخاب است...بخدا که از غم و اندوهی که در دل دارم نمی دانم سر به کجا برگردانم و به پیش چه کسی ار تنهایی ام حرف بزنم ...دنیای سختی مرا فرا گرفته ...روحم بی اندازه در فشار است و حتی گریه هم دیگر ارامم نمی کندوووو باز هم من ماندم و دنیایی از بی کسی و غم و استرس و تصمیمات بزرگی که برخلاف همه من باید به تنهایی و برای اخرین بار بگیرم...و چقدر این روزها خدا با من نزدیک است....شاید زمان زمان رفتن است....
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

![]()
| قالب جدید وبلاگ پيجك دات نت |











