تبليغاتX
آواز سکوت


آواز سکوت

منم که اشتباهات بزرگی می کنم ...درسته که همه چیز از کارای من آغاز شد...کاملا درسته....ولی چه میشه کرد با خیانت هایی که بهت شده و خیال این خیانت ها که هر لحظه باهات همراه و همدم....دنیای بدی است...خیلی بد...به هیچ تعارفی و اغراقی...حتی تو هم بهم خیانت می کنی...کردی....زیاد ...خیلی زیاد..می دونی در واقع نابودم کردی....زندگیم رو پاشوندی و با زیرکی نگاهم کردی و هیچ نگفتی...

من با همه خوشی ها دیر زمانی است که خدا حافظی کرده ام.....

 

 

 

Unhappy

 

 

 

 

خداحافظ

نوشته شده در دوشنبه پنجم دی 1390ساعت 17:52 توسط مستانه.رها

رفته بودیم که توی پرواز هم رو ببینیم...حرف بزنیم...ببینیم اونجا چطوریم؟..جالب بود.. داشتیم دنبال خونه هامون می گشتیم ...خیلی خوش گذشت...انگار توی اسمان ها بودیم..البته من که اصلا باورم نمی شد...نم بارون و احساس شمال...خیلی زیبا بود..البته هردومون سورپرایز هم شدیم...من بیشتر..شایدم اون؟..در هر حال به یاد ماندنی بود..

Cuba Couple Kiss In Car

 

چه حس وصف ناپذیری داشتم وقتی به شونه هات تکیه می دادم....

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم آبان 1390ساعت 9:0 توسط مستانه.رها

خیلی دیروز خوب بود..مخصوصا اخر تایم که وقت رفتن بود من با عزیزترین می رفتم خونه...خیلی استرس داشتم که دیر نرسم خونه..ولی باز ته دلم اروم بود چون اون کنارم بود و من دیگه غمی نداشتم .....نمی دونم چرا نمی تونستم حرفی بزنم...شاید بخاطر این بود که چند ماهی از دیدن همدیگه گذشته بود و یه خجالتی بینمون بود ...شاید هم اون قدر خوشحال بودیم که نمی تونستیم با کلمات بیانش کنیم...بعد از مدت ها بود که این چنین شاد می شدم....عزیز ترین مثل همیشه زیبا..خوش بو و شیرین بود.....

خدا رو بخاطر داشتنش شکر می کنم...

 

 

Cuba Couple Car Kiss Street

 

به نظرم حالا زندگی پر شده از زیبایی....البته کنار مهربانم......

دوست دارم خوب من...

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم آبان 1390ساعت 8:58 توسط مستانه.رها


نمی دونم الان باید خوشحال باشم یا ناراحت؟....شادی ای در من دیده نمی شود...من نمی توانم شاد باشم... شاید دیگر نخندم ...شاید دیگر هرگز عاشق نشوم......امیدی در دل و ذهنم نیست...همه جای دنیای من پر شده از سیاهی و هیچ کور سوی امیدی دیده نمی شود در ان......هر جا که هستم فکر هایی به سراغم می اید که تنها پریشانم می کنند ...بیقرارم می کنند ...می ایند و می روند من هم چنان در بهت به انها فکر می کنم و در اندوهی وصف ناپذیر فرو می روم....زندگی سختی را دارم بر دوش می کشم.......دنیای بی مهری اطرافم فرا گرفته...و از هوای کثیفی استنشاق می کنم.....باز و باز و باز در خود فرو رفتم . دوباره و دوباره و دوباره من شدم رهایی که تنها روزها را تکراز می کند انهم نه با احساس زندگی ..که با احساس نفرت و تنهایی و مردگی .....ای کاش که تمام شود این روزهای بی مهر نفرت پرور.
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1390ساعت 18:40 توسط مستانه.رها


نمی دانم از کجای اتفاقات این چند وقت که نبودم بنویسم...اتفاقات خوب و بد زیادی رخ داد....گریه های زیادی سر دادن و غصه خوردن و درک نشدن های فراوان و استرس زیاد و .... چه بگویم از حادثه هایی که مدتی بود فراموش شده بودند ولی دوباره سر دراوردن....من نمی خواهم تنهایم بگذاردند و تنها بگذارم کسانم را ولی گویا حالا زمان انتخاب است...بخدا که از غم و اندوهی که در دل دارم نمی دانم سر به کجا برگردانم و به پیش چه کسی ار تنهایی ام حرف بزنم ...دنیای سختی مرا فرا گرفته ...روحم بی اندازه در فشار است و حتی گریه هم دیگر ارامم نمی کندوووو باز هم من ماندم  و دنیایی از بی کسی و غم و استرس و تصمیمات بزرگی که برخلاف همه من باید به تنهایی و برای اخرین بار بگیرم...و چقدر این روزها خدا با من نزدیک است....شاید زمان زمان رفتن است....
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم مهر 1390ساعت 18:0 توسط مستانه.رها

 وقتی شنیدم که پوریا ناظمی هم از ایران رفته احساس کردم داغ بدی به دلم نشست...یادش بخیر اسمان شب رو بی او دوست نداشتم...که چقدر مصاحبه هایش در رادیو گرم و پر از اگاهی بود ...که چقدر توانمند بود....خدای من هر جا هست یاریش کن...


نوشته شده در شنبه بیست و ششم شهریور 1390ساعت 21:9 توسط مستانه.رها

امشب اصلا خوابم نمیبره...مثل همیشه که خودم رو به زور می خوابونم...که بیدار نباشم...امشب ولی اصلا حس خواب ندارم....به سرنوشت های مختلف فکر می کنم ...به کسایی که در سن من دارند به بهترین هایشان می رسند و من ... . دلم می خواد از غم هام بنویسم ولی یه چیزی نمی ذاره...انگار اینحا هم با خودم رودربایستی دارم...اره خوب من مثل هر کسی نیستم...شاید تا همیشه کارم تموم شده باشه..شاید دیگه حتی تو هم داری منو تحمل می کنی....هیچ نمی دونم ...دنیا دنیا دلم گریه می خواهد...دلم می خواست باز هم روزهایی بیاد که من با امید از جام پاشم و حرکتی کنم ........... یکی باشه که در دلم حسرت شنیدن صداش داغونم نکنه...شاید این ها همش یه وابستگی باشه..یه عدم اعتماد به نفس ...ولی اخه چه کسایی بجز امثال من این حال و روز رو درک می کنند...من خالی خالی ام...تهی تهی ....تنهایی غم عجیبی داره...دوسش دارم ولی می خوام این تنهایی انتخاب خودم باشه نه یه اجبار بی رحمانه ..اون هم توی زمانی که من به بودن نیاز دارم ...نه زمانی که خوردم و به هیچ دل بسته ام.....خستگی ای که این تنهایی روی دوش ادم می گذاره واقعا شکننده است... من واقعا نا امید و سرخورده شده ام....من الان می توانستم بهترین خودم باشم ...ولی لعنت به بی وجدانی و حماقت که ادمی رو نابود می کنه...دل تنگم ..و هیچ چیز نمی تونه این رو ازم بگیره ...باور کنید که هیچ چیز...امید چیزی بود که در من غوغا می کرد و حالا من تنها شده ای هستم از خود و دیگران رمیده... تا کجا ابن چنبن خواهم بود نمی دانم ...

دلم می خواهد بروم و تنهایی خودم را داشته باشم ...تنهایی از سر رهایی ...می خواهم رها باشم .....................رهااااااااااااااااااااااااااا.

 

Unhappy

 

نوشته شده در شنبه بیست و نهم مرداد 1390ساعت 5:2 توسط مستانه.رها

این آخرین لبخند...این آخرین بوسه....

صدای رستاک داره پخش میشه توی ذهنم و فنجان خالی از چای جلوی روم من رو به دنیایی می بره که لحظاتی پیش توش بودم ... خواب خواب بودم....توی روزهایی که مدار می خوندم و تو می گفتی و من انکار می کردم و به هم یاد می دادیم هر انچه  واقعا نفهمیده بودبم ...ولی خوب یاد می گرفتیم اروم اروم معنی وابستگی و عشق رو ....دنیای کوچیکیه...خیلی....

بزرگ تر شدیم ..روز های زیادی گذشته  ولی چرا فراموش نمی شوند.....حس عمیقی دارند روزگاران ما کنار دریا...حس عمیقی دارند.......

 

بعد از تو این شبها ...تکرار کابوسه

 

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم مرداد 1390ساعت 22:50 توسط مستانه.رها

موهام رو نسکافه ای رنگ کردم....گرچه خیلی نزدیک به رنگ مموهای خودم بود......ولی باز برام جذاب و دوست داشتنی ست.

خیلی دلم براش تنگه...هر لحظه یادشم....هر لحظه . با وجود این دلتنگی ام باز تحمل می کنم...هواسم هست که کارم رو که تموم کردم رو ببرم بهش نشون بدم ولی حالا نه ...همه چیز به موقع ....

دارم اون انرژی که واسه درس خوندن در درونم بود و هیچ وقت تمومی نداشت رو دوباره پیدا می کنم و سعی می کنم ازش استفاده کنم...به امید مهربان جاوید ......

 

 

 

نوشته شده در جمعه بیست و یکم مرداد 1390ساعت 12:45 توسط مستانه.رها

سلام...

این سلام را نمی دانم برای که نوشته ام ولی می دانم که باید سلام گفت ..انگار که یه روز تازه است و یه امید تازه توی رگ هایت وول وول می خورد...چند وقتی بود نبودم..آنهم براین آنکه کامپیوترم خراب بود و نمی شد هیچ کاری کرد....

دنیا توی این مدت اصلا عوض نشده.....من باز هم همش می خوابم و در نهایت می نشینم پای تی وی و سریال اناتومی گری می بینم و دوباره یه دنیا فکر می آید تو ذهنم که نمی دانم باید باهاشون چه کار کنم....دنیا تا ابد ادامه داره و این فکر ها هم تا همیشه وجود خواهند داشت.....چقدر عجیب و بی اندازه بی رحمه این دینا...این روزگار ....این پستی بلندی که درونش فقط  انسان ست له می شه......و درست این وسط من هستم که تنها ...تا حدی ناتوان..افسرده..و نا امید به دنیای که  دورم رو گرفته فکر می کنم...من ساده ولی با اهستگی به خودم می اندیشم...

بدی ها تمام نمی شوند...و اندوه پایانی ندارد..ولی در نهایت نقش خوشی..شادی بی دلیل و با دلیل ما چیست؟

ما کجای این دعوا ایستاده ایم.....ما تا به کی به این سو و ان سو کشیده خواهیم شد....

تا چه حد بهشت و جهنمی که ما ساخته ایم حقیقت دارد....؟؟؟؟ و ما کی به ان وارد خواهیم شد؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه هجدهم مرداد 1390ساعت 23:58 توسط مستانه.رها


قالب جدید وبلاگ پيجك دات نت